هر روز میبینیم که حکومت جمهوری اسلامی ایران در باتلاقی که خود ساخته است، بیشتر فرو میرود و دیگر هیچ راه نجاتی برایش باقی نمانده. هیچ کشوری در جهان دلش برای این رژیم ضد ایرانی نمی سوزد و جمهوری اسلامی امروز، بی یار و یاور مانده است.
در این میان، گروههای مخالف این رژیم منحوس هنوز در حال تردید و دودلی اند که آیا باید بر ضد ظلم و ستم این هیولای ویرانگر متحد شوند یا نه؟
به راستی، من نمیدانم آنان در انتظار چه فرصت دیگری هستند تا از نیرو و توان خود در راه براندازی رژیم ملایان بهره ببرند؟
آیا منتظر ناجی ای از غیب اند تا بیاید و آنان را از این گرفتاری نجات دهد؟
آنچه مسلم است، کینه و دشمنی برخی از گروه ها و سازمان های مخالف حکومت کنونی با خاندان پهلوی، چنان عمیق است که گویی بزرگ تر از عشق به ایران است.
آیا آنان نمی بینند هموطنانشان چگونه در فقر و تنگدستی، روزگار می گذرانند؟
آیا نمی بینند که تورم و گرانی کمرشکن، چگونه سفره های مردم را روز به روز کوچک تر کرده است؟
آیا تا این اندازه کور و کر شدهاند که بیچارگی مردم را نبینند و فریاد تظلم خواهی آنان را نشنوند؟
این روزها، شاهزاده رضا پهلوی، برای سخنرانی و گفتگو با مردم، در شهر تورنتو به سر می برد. او بارها تأکید کرده که هیچ چشمداشتی به مقام و منصب ندارد.
از نگاه من، این سخن شاهزاده کاملاً صادقانه است. زیرا او دوران نوجوانی خود را در رفاه و شکوه گذرانده، در کاخهای سلطنتی زیسته و در تشریفات بزرگ کشوری شرکت کرده است.
بنابراین، دیگر هیچ عقده و جاهطلبی در او وجود ندارد. او منافع ایران را بر همه چیز مقدم می داند و تمایلی ندارد که خاندان پهلوی بار دیگر بر ایران حکومت کنند، چرا که به خوبی از سرنوشت پدر و پدربزرگ خود آگاه است.
با این همه، به باور من اکثریت مردم ایران می دانند که نظام پادشاهی برای کشوری باستانی چون ایران، یک «باید» تاریخی است. هیچ کشوری در جهان چنین میراث فرهنگی و تمدنی ندارد، و آنچه امروز برای ایران سودمند است، وجود یک پادشاه دموکرات است؛ نمادی از شکوه، یگانگی و استمرار فرهنگی ایران.
شاید دوران خاندانهای پادشاهی در ایران به سر آمده باشد، اما نهاد پادشاهی، نه.
شاید اکنون زمان آن رسیده باشد که هر بار، پادشاه کشور، از میان فرزندان شایسته و آزاده ی اقوام ایرانی برگزیده شود.
به یاد میآورم که خبرنگاری از محمدرضا شاه پهلوی پرسید:
«چرا به شما شاهنشاه میگویند؟»
و او پاسخ داد:
«زیرا هر ایرانی، خود شاهی است.»
از دید من، به حرمت دو پادشاه بزرگ خاندان پهلوی که ایران را آزاد و آباد ساختند و کشور را به مرزهای تمدن رساندند، و نیز به احترام جنبش زنانه ی «مهسا» و شعار جاودانه ی «زن، زندگی، آزادی»، شایسته است که پس از گذار از حکومت سیاه ملایان، اولین پادشاه ایران، یک زن باشد؛ والاگهر نور پهلوی، نوه و نتیجه ی محمدرضا شاه و رضاشاه بزرگ.
و پس از آن، در روزگاری که ملت ایران از بند خرافه رها شده و طعم دموکراسی را با جان خود چشیده است، میتوان پادشاه کشور را از میان بهترین فرزندان اقوام ایرانی برگزید؛ پادشاهی نمادین، برای ملتی آزاد، یکپارچه و متمدن.
همان گونه که نسل جوان هم لقبی برای شاهزاده برگزیده است، بهترین جایگاه برای شاهزاده رضا پهلوی همان جایگاه «پدر» است.
آرزو دارم که همه ی گروه های مخالف دیکتاتوری جمهوری اسلامی، آن شجاعت لازم را داشته باشند تا منافع ملت را بر ایدئولوژی و منافع حزبی خود ترجیح دهند.
به باور من، آنان با اندکی خرد و دلیری، به این نتیجه خواهند رسید که بهترین راه نجات ایران، همکاری و همیاری با شاهزاده رضا پهلوی است؛ تا تاریخ از آنان به نیکی و شجاعت یاد کند.
به امید پیروزی نور بر تاریکی
زن، زندگی، آزادی
پاینده و پویا باشید







