در لحظههای سرنوشتساز تاریخ، ملتها معمولاً پیش از آنکه نخبگان به اجماع برسند، با خرد جمعی مسیر خود را انتخاب میکنند.
فراخوانهایی که در ماهها و هفتههای اخیر برای ایرانیان داخل و خارج از کشور منتشر شد و با پاسخ گسترده مواجه گردید، نشانهای روشن از همین واقعیت است.
این فراخوانها نه تنها در شهرهای ایران، بلکه در نقاط مختلف جهان، از اروپا و شرق دور تا آمریکای شمالی، ایرانیان را به خیابانها کشاند؛ پدیدهای که به روشنی نشان میدهد بخش بزرگی از جامعه ایرانی، شاهزاده رضا پهلوی را به عنوان «رهبر گذار» پذیرفته است.
واقعیت سیاسی امروز ایران این است که هیچ شخصیت حزبی، گروهی یا سازمانی، با هر پیشینه و ادعایی، نتوانسته و نمیتواند حتی کسری از جمعیتی را که به فراخوان شاهزاده پاسخ میدهند، به میدان بیاورد.
از همینرو، برای بسیاری از ناظران و حتی منتقدان منصف، این نتیجه به تدریج قطعی شده است که در مقطع کنونی، بهترین گزینه برای رهبری دوران گذار کسی است که توانسته اعتماد اکثریت را جلب کند. این پذیرش، نه محصول تبلیغات حزبی است و نه نتیجه فشار تشکیلاتی؛ بلکه برآمده از تجربه تاریخی، حافظه جمعی و نیاز امروز جامعه به یک محور همبستگی فراگیر است.
در چنین شرایطی، انتظار منطقی از دیگر گروهها و سازمانهای سیاسی آن است که به خرد جمعی مردم اعتماد کنند و با اکثریت همصدا شوند.
سیاست ورزی در خلأ اجتماعی، سرانجامی جز انزوا ندارد. هر جریانی که در این بزنگاه، آگاهانه یا از سر لجاجت، خود را از بدنه جامعه جدا کند، عملاً آینده سیاسی خویش را به حاشیه میراند و خود را به نوعی کناره گیری اجباری محکوم میکند؛ نه به دست رقیب، بلکه به دست واقعیتهای اجتماعی.
حضور صدها هزار و حتی میلیونها ایرانی در تظاهرات داخل و خارج از کشور، تنها یک نمایش عددی نیست؛ این حضور، تصمیم جمعی یک ملت است. آیا میتوان این نشانه روشن را نادیده گرفت و همچنان مدعی شد که مردم «انتخاب نکردهاند»؟
وقتی اکثریت، با حضور مداوم و پرهزینه، یک چهره را به عنوان نقطه اتصال خود برمیگزینند، این انتخاب حتی اگر موقتی و مشروط هم باشد، واقعیتی سیاسی است که باید به رسمیت شناخته شود.
در این میان، پرسش اساسی از برخی جریانها این است: آیا زمان آن نرسیده که با شجاعت، به ایدئولوژی هایی که آنان را از مردم جدا کرده است، پشت پا بزنند و به جمع اکثریت بپیوندند؟
پافشاری بر چارچوبهایی که جامعه از آن عبور کرده، نه نشانه اصولگرایی، بلکه شکلی از لجبازی با ارادهی عمومی و ملی است. چنین لجبازیای، در نهایت، نه با یک فرد یا جریان، بلکه با اکثریت مردم خواهد بود.
تجربه تاریخی ایران، هشدار روشنی در این باره دارد.
روشنفکران و گروههایی که در سال ۱۳۵۷ خود را «تافتهای جدا بافته» میپنداشتند و گمان میکردند فراتر از مردم ایستادهاند، خیلی زود دریافتند که در اقلیت بودهاند و محاسبه شان خطا بوده است. تاریخ، بی رحمانه اما منصفانه، این خطا را ثبت کرده است.
امروز نیز، آینده سیاسی و اجتماعی، پیشِ روی همه قرار دارد و بار دیگر آزمون خرد جمعی در جریان است.
خرد جمعی، هرچند ممکن است در جزئیات، دچار خطا شود، اما در انتخاب مسیرهای کلان، به ندرت اشتباه میکند. وقتی جامعهای به این جمعبندی میرسد که برای عبور از یک بنبست تاریخی، باید ابتدا حول یک محور مشترک متحد شود، نادیده گرفتن این جمعبندی، نادیده گرفتن خود جامعه است. اکنون که همهی ایرانیان، با هر گرایش فکری، یک دشمن مشترک دارند، عقل سلیم حکم میکند که در گام نخست، تمام انرژی خود را صرف عبور از این مانع اصلی کنند.
اختلاف نظرها درباره شکل نظام آینده، سهم جریانها، یا «ارث و میراث سیاسی»، موضوعاتی مشروع هستند؛ اما جای آنها پس از گذار و در چارچوب رقابت دموکراتیک است. صندوق رأی، نه خیابانِ چندپاره، محل حل این اختلافهاست.
تا آن زمان، همبستگی نه یک شعار اخلاقی، بلکه یک ضرورت سیاسی است.
اکنون زمان آن است که ایرانیان، با صدایی واحد، به یکدیگر بپیوندند؛ نه برای حذف تفاوتها، بلکه برای عبور از مانعی که همه تفاوتها را سرکوب کرده است.
همین شنبه، ساعت ۱ بعدازظهر، ایرانیان ساکن تورنتوی بزرگ و شهرهای اطراف، برای برگزاری تظاهراتی تاریخی و شگفت انگیز، در تقاطع خیابانهای یانگ و استیلز گرد هم میآیند تا همبستگی ایرانیان را به جهانیان نشان دهند. همزمان، شهرهای مونیخ و لسآنجلس نیز با تظاهرات گسترده خود، در این روز، به صحنههایی تاریخ ساز تبدیل خواهند شد.
تنها با این همصدایی است که میتوان گوش سنگین دولتهای جهان را وادار کرد به صدای یک ملت گوش دهند.
پیام روشن است: اکنون هنگام همبستگی است.
پاینده و پویا باشید







