کشتاری که جمهوری اسلامی در هفتههای اخیر در ایران رقم زد، نه فقط افکار عمومی جهان را شوکه کرد، بلکه پردهٔ آخرِ یک نمایش طولانی را نیز پایین کشید؛ نمایشی که سالها با واژههایی چون «حکومت دینی»، «عدالت اسلامی» و «مردم سالاری مذهبی»، خود را بزک کرده بود.
امروز دیگر تردیدی باقی نمانده است که این حکومت، نه نمایندهٔ مردم ایران است، بلکه نه حافظ منافع ملی، و نه حتی دغدغهٔ بقا و کرامت شهروندان این سرزمین را دارد.
جمهوری اسلامی، با گلوله پاسخ جوانان حق طلب و بیگناه ایران را داد؛ پاسخی که نه از روی اقتدار، بلکه از سوی وحشت میآید.
حکومتی که به مردم خود شلیک میکند، در حقیقت، پیشاپیش اعتراف کرده است که مشروعیتش را از دست داده است. حکومتی که میداند اکثریت مردم زیر خط فقرند، سفرهها تهی شده، آینده جوانان سوزانده شده و امید اجتماعی هم، به مرز فروپاشی رسیده، دیگر با چه رویی میتواند دم از «حکومت» بزند؟ حکمرانی، بدون رضایت مردم، نامی جز سلطه و تجاوز ندارد.
واقعیت تلخ تر، آن است که در همان حال که معیشت مردم ایران به مرز نابودی رسیده، میلیاردها دلار از ثروت این ملت فلاکت زده هم، صرف حمایت از گروههای تروریستی و شبه نظامی در منطقه شده است. از لبنان تا یمن، از عراق تا سوریه، رد پول ایرانی همه جا دیده می شود؛ همان پولی که می توانست مدرسه و بیمارستان بسازد، اشتغال ایجاد کند و آینده مردم را تضمین و تأمین کند.
اینجاست که واژهٔ «ضد ایرانی»، دیگر یک شعار سیاسی نیست، بلکه توصیفی دقیق، از عملکرد یک نظام دیکتاتوری است.
پس از این کشتار، نگاه مردم ایران به نهاد دین نیز، ناگزیر تغییر خواهد کرد. سکوت مرگبار حوزههای علمیه، مراجع پرمدعا و روحانیونی که سالها خود را «پناه مردم» معرفی میکردند، امروز به سندی علیه خودشان تبدیل شده است.
وقتی در برابر قتل عام شهروندان، حتی یک موضع شفاف، یک اعتراض علنی و یا یک اعلام برائت اخلاقی شنیده نمیشود، این سکوت خود نوعی مشارکت در این کشتار و ستم است.
ملت ایران، این را فهمیده است که اعتماد فرو ریخته و بازسازی آن، اگر غیرممکن نباشد، سالها زمان خواهد برد.
از این پس، طبیعی است که حوزهها و بنیادهای دینی نمیتوانند انتظار داشته باشند که همچنان از منابع عمومی کشور تغذیه شوند. نهادی که در بزنگاه اخلاقی تاریخ، جانب قدرت را میگیرد، نمیتواند خود را نمایندهٔ وجدان عمومی بداند. این یک نقطهٔ عطف تاریخی است؛ نه فقط در سیاست، بلکه در نسبت دین و جامعه.
در برابر این ویرانی، اما یک واقعیت امید بخش نیز آشکار شده است: بازگشت پررنگ هویت ملی و وطن دوستی ایرانیان.
امروز، چه در داخل کشور و چه در خارج از مرزها، ایرانیان با صدایی بلند و واحد سخن میگویند. بیش از یک میلیون نفر در شهرهای بزرگ جهان، از آمریکای شمالی تا اروپا و آسیا، به خیابانها آمدهاند تا همبستگی خود را با مردم داخل کشور اعلام کنند.
این تصویر، تصویری از یک ملت زنده است؛ ملتی که تصمیم گرفته سرنوشت خود را بازپس بگیرد.
در این مسیر، نقش رهبری ملی، بیش از هر زمان دیگری برجسته شده است. شاهزاده رضا پهلوی، نه به عنوان یک نوستالژی تاریخی، بلکه به عنوان نماد وحدت ملی و گذار از این رژیم ضد ایرانی، مورد توجه اکثریت معترضان قرار گرفته است. این واقعیتی است که دیگر نمیتوان آن را نادیده گرفت یا با ترفندهای سیاسی، کمرنگ کرد.
برای همهٔ گروهها، احزاب و جریانهایی که رؤیای فعالیت سیاسی در ایران آزاد فردا را در سر دارند، یک حقیقت ساده، وجود دارد: مشروعیت آینده، از همراهی امروز با مردم میآید.
گذار از این رژیم اهریمنی، نیازمند همبستگی است، نه رقابتهای زودهنگام و فرساینده.
همکاری با رهبری مورد پذیرش اکثریت، نه به معنای انحلال هویت سیاسی، بلکه شرط ورود به ایران فرداست.
ملت ایران، راه خود را انتخاب کرده است. این راه، راه آزادی، حاکمیت ملی و بازسازی ایران است. تا روزی که این سرزمین باستانی آزاد نشود، ایرانیان، چه در داخل، چه در تبعید، از پای نخواهند نشست.
به امید آزادی،
به امید آبادی،
و به امید بازگشت ایران به جایگاه شایستهٔ خود در جهان.
پاینده و پویا باشید







