خانه / گوناگون / داستان گل کاغذی (م-د امامی)

داستان گل کاغذی (م-د امامی)

قسمت اول

مقدمه؛

زندگی ما انسانها هر یک داستانی جداگانه دارد و یا  به تعبیری دیگر به تعداد مخلوقات انسانی، داستانهای زندگی در سراسر دنیا وجود داشته و خواهد داشت.

داستان هر زندگی برای خود، میتواند منحصر بفرد باشد. برخی از این داستانها غم انگیز و بعضی پند آموز و گونه ای شاید خنده دار باشند ولی در هر صورت زندگی زندگی است و رودخانه حیات همچنان جریان خواهد داشت.

از این هفته داستان جدید به نام “گل کاغذی” را از سایت شهرما آغاز خواهیم کرد. این داستان بر اساس زندگی یکی از دوستانی است که بین ما و در تورنتو زندگی میکند. در همین رابطه از دیگر دوستان نیز تقاضا می شود، در صورتی که داستانی واقعی از زندگی خود یا دیگران دارند، هر چند به زبان ساده و چند جمله باشد، آن را برای ما بازگو نمایند. شاید راه گشایی برای زندگی دیگران باشد. بدیهی است که داستان آنان با نام مستعار و جملاتی کاملاً تغییر یافته به رشته تحریر در خواهد آمد.

…..زنگ دبیرستان زده شد. میترا به سرعت دفتر و کتابهایش را جمع کرد، همه را درون کیف بافتنی قشنگی که مادرش بافته بود ریخت. با دوست و همکلاسیش زهرا، خداحافظی کرد و پیاده راهی خانه شد.

مادر میترا سارا نام داشت. سارا زنی با سلیقه بود و کار بافتنی می کرد، او یک بافنده زبردست بود.

میترا تنها دختر سارا اکنون حدوداً 16 ساله داشت و دانش آموز دبیرستان بود.

حتماً بخاطر می آورید که سالها قبل و بخصوص در شهرستانها، برخی از زنان برای کمک به مخارج خانواده، کار بافندگی می کردند و در خانه خود، چرخ بافندگی داشتند. آنها با قیمت ارزان کاموا و نخهای رنگی را می خریدند و با استفاده و الهام از ژورنالهای مد، کلاه و ژاکت و شال و حتی کیف های رنگارنگ می بافتند.

برخی از این زنان که زرنگتر و باهوش تر بودند، حتی در خانه یک، دو یا چند شاگرد می پذیرفتند و به آنها طریقه بافندگی با چرخ را یاد می دادند.

حُسن این لباسها این بود که اولاً زود و آسان بافته می شد، یعنی پولوِر یا ژآکتی که با دست بایستی هفته ها یا حتی ماهها طول بکشد تا درست شود، می شد به آسانی آنرا در طی دو سه روز بافت و دوماً از لحاظ اقتصادی نیز بسیار با صرفه بود، زیرا فرضاً اگر مطابق با سلیقه خریدار نبود، یا مثلاً کوچک و بزرگ می شد، براحتی می توانست نخها را دوباره کلاف کند و به چرخ بدهد و مجدداً آنرا بافت. بعضی از خانواده ها حتی از لباس بافته شده یک بچه، که برایش تنگ و کوچک شده بود، لباس یا جلیقه یا کلاه و شال دیگری برای بچه بعدی می بافتند.

آن زمانها، کامپیوتر نبود، ماهواره نبود، بندرت خانه ها تلویزیون داشتند، وضعیت مد و مدرنیسم هم به صورت امروزی رواج نداشت و یا اگر در خارج از کشور ایران بود، به این سرعت به ایران و به خصوص به شهرستانها نمی رسید. تنها وسیله انتشار مد و مدگرایی مجلات Fashion و بافت و دوخت بود که مانکنهای زیبا روی خارجی را در لباسهای مختلف نشان میداد و معروفترین آنها مجله “بوردا” بود، که کم و بیش خوانندگان عزیز به آن آشنایی دارند.

مجلات بافتنی جداگانه بود، یا گاهی انتهای مجله بوردا، چند صفحه به پولوِرهای زمستانی و دستکش و کلاه بافتنی اختصاص داشت.

سارا، زن هوشنگ، زنی کم سواد ولی باهوش بود. هوشنگ در کارخانه نساجی کار می کرد و سارا هم از کارگران زن همان کارخانه بود. آنها پس از آشنایی مختصری، با هم ازدواج کردند و خانواده ای کوچک، ساده و کم توقع را تشکیل دادند.

بزودی سارا حامله شد و مجبور شد کار در کارخانه را رها کند و در خانه بماند ولی جهت کمک به مخارج زندگی و شوهرش، به کار بافندگی یا چرخ بافتنی مشغول شد و چون با سلیقه بود، بزودی مشتریانی پیدا کرد.

میترا متولد شد. میترا دو ساله شده بود که سارا و هوشنگ خانه ای کوچک و جمع و جور در یکی از محلات متوسط شهر خریداری کردند. خانه ای کوچک که فقط دو اطاق داشت. در یکی وسایل زندگی و خواب آنها بود و در دیگری که اطاق میهمان یا بقولی مهمان خانه بود، چرخ بافتدگی قرار داشت، که اطاق کار سارا هم محسوب میشد. در قسمت وسط خانه، حیاط نقلی کوچکی بود که یک حوض آبی رنگ با فواره ای که شکل قو بود و از دهان قو آب خارج میشد نمایی زیبا به حیاط میداد. تنها باغچه حیاط با درخت گیلاسی زینت یافته بود که تابستانها هم سایبان حیاط بود و هم از میوه گیلاس آن استفاده میشد. حتی اگر درخت زیاد به بار می نشست، سارا از آن مربا هم درست میکرد.

با تولد میترا شادی سارا و هوشنگ دو چندان شد.هر روز صبح ساعت 6 با صدای زنگ ساعت، هوشنگ و سارا بیدار می شدند. سارا بسرعت در سفره کوچک و جمع و جوری وسایل صبحانه را حاضر میکرد. هوشنگ صبحانه اش را می خورد و غذایی که از شب قبل سارا برایش تدارک دیده بود را  بر میداشت، با او خداحافظی میکرد و تند و تند و دوان دوان خود را به سر کوچه میرسانید.

هر روز رأس ساعت 20/6 دقیقه، اتوبوس سرویس از سر کوچه عبور میکرد و هوشنگ سوار آن میشد، تا روز و کارش را آغاز کند.

سارا هم گاهی پس از رفتن هوشنگ، مجدداً به رختخواب بر میگشت و چرتی میزد و گاه گاهی نیزکه کار داشت، رختخوابها را جمع میکرد، آنها را درون رختخواب پیچ می نهاد و همه را در گوشه اطاق می گذاشت، بدین صورت رختخواب ها به شکل پشتی در می آمدند که هم فضای کمی را اشغال می کرد و هم اینکه میشد به آن تکیه زد و راحت بود.

ساختمان آنها دو طرف داشت. در قسمت ورودی دو اطاق خواب و اطاق میهمان قرار داشت و در وسط دو اطاق، راهرو تنگ و کوتاهی بود که به حیاط ختم میشد و پس از طی مسافت کوتاهی در طرف دیگر ساختمان، آشپزخانه ای کوچک و حمام به چشم می خورد.

جالب آنکه در آن زمان توالت یا دستشویی لزوماً در بیرون و دور از اطاقها و معمولاً کنج و کنار حیاط بود.

خانه سارا و هوشنگ کوچک ولی پر از مهر و صفا بود. سارا هر روز صبح، خانه را جارو میزد، اطاقها را جمع و جور و حیاط را جارو و آبپاشی می کرد. آجرهای کف حیاط که خیس می شدند، نم را بخود می گرفتند و بوی آجر خیس همراه با وزش باد به هر سوی پراکنده می شد.

در بهار، عطر درخت گیلاس همراه با بوی نم آجر فرش، غوغا میکرد.

سارا به آشپزخانه می رفت و از همان صبح تدارک شام را می دید.

ساعت 7 میترا را از خواب بیدار می کرد. مدرسه میترا چندان دور نبود، بطوری که با یک ربع ساعت یا بیست دقیقه پیاده روی، براحتی می توانست به مدرسه برود. میترا نیز صبحانه اش را می خوردو سارا برای زنگ تفریح او هم در نایلونی کوچک، معمولاً توت خشک و یا نخودچی و کشمش و پسته و بادام می ریخت، او را می بوسید و روانه مدرسه میکرد.

رودخانه حیات در جریان بود. میترا شاد و بی غم بزرگ و بزرگ تر میشد. دوران دبستان به پایان رسید و دبیرستان شروع شد.

گاهی با خود فکر می کنم زمانه، تقدیر، سرنوشت، دنیا یا…. هر چه که شما اسمش را بگذارید، اگر به عنوان سمبل یا یک واحد یا یک انسان تصورمی شد، بسیار حسود است، او چشم دیدن شادی و خوشحالی دیگران را ندارد و به محض آنکه ببیند خانواده ای شنگول و سرحالند، برایشان برنامه ای تدارک می بیند!

 شاید هم از دور زمانه است که به هر صورت غمها و شادیها را تقسیم میکند! تصور کنید اگر قرار می شد مثلاً تمام غمهای دنیا برای دسته ای خاص بود و تمام شادیها مختص عده ای دیگر، چه دنیای نامتعادل و دور از انصافی بود! ولی همین هم نوعی عدالت است که شادیها و غمها برای ما بطرز عجیبی سهمیه بندی شده تا زندگی فراز و نشیب داشته باشد. نیش و نوش با هم باشد. اشک و لبخند عجین گردد و غم شادی شریک و همراه باشند.

میترا تازه شانزده ساله بود که شادیهایش کم کم رنگ باخت.

در یکی از روزهای سرد زمستان، به محض آنکه کلاس درس تعطیل شد، میترا دفتر و وسایلش را جمع کرد و شتابان بسوی خانه روانه شد.

اخیراً سارا( مادر میترا) کم و بیش مریض بود. احساس خستگی مفرط میکرد. لاغر شده بود. طراوت از صورتش رخت بربسته و به جای آن غم و درد جایگزین شده بود.

سارا مریض شده بود. شبها سرفه میکرد.گاه تب و لرز داشت. گرمش میشد. سردش می شد و عرق سردی سراسر بدنش را فرا می گرفت.

سارا از آنجایی ک زنی با غیرت و فداکار بود، سعی داشت به هر صورت که شده وظایف خانه داریش را انجام دهد. شکوه ای نمی کرد، آه و ناله ای نداشت، زیرا نمی خواست شوهر عزیز و تنها دختر مهربانش از غم بیماری او رنج بکشند. هر رنجی بود با خود حمل میکرد و در دل نگه می داشت.

هوشنگ دور از چشم میترا، سارا را به این دکتر و آن دکتر می برد. سرفه ها کم کم بیشتر و بیشتر می شدند و گاه شبها امان از سارا می برید. سرفه ها توأم با خون بود، چیزی که هوشنگ از آن می ترسید و وحشت داشت.

سارا کار بافندگی را تعطیل کرد. چرخ بافندگی را کناری گذاشت و رویش را با ملافه سفیدی پوشانید، به این امید که به زودی حالش بهتر شود و دوباره کلاس درس و کار بافتنی را آغاز کند.

سارا لاغر و پژمرده شده بود. کم کم کار عکس برداری و آزمایشات متعدد پایان یافت و پزشکان متخصص پس از دیدن عکسها و جواب آزمایشات، تشخیص سرطان ریه را برای سارا دادند!

آن روز هوشنگ خبر را شنید. مدتها در تنهایی گریست، ناله کرد، فریاد زد، دعا کرد، و از خدا خواست که تشخیص پزشکان اشتباه باشد، دروغ باشد ولی واقعیت عوض شدنی نیست، دروغ نیست، اشتباه نیست!

زمانه سر ناسازگاری داشت. بی رحم و تیز، برنده و کوبنده، خوشی ها، شادیها، لحظات خوش، بی خیالی ، همه و همه چیز به پایان رسید. حالا چه باید کرد؟! و این سئوالی بود که تمام ذهن هوشنگ را پر کرده بود.

اول مصمم شد بجنگد. با تقدیر دست و پنجه نرم کند، با سرنوشت، با زندگی، با دنیا. دنیای بی ترحم، دنیای دروغین، دنیای افسانه ای، افسانه ای پوچ و تو خالی.

 بی هدف و بی انتها و به دنبال تصمیمی که گرفته بود، از این دکتر به آن دکتر و از این بیمارستان به آن بیمارستان روی آورد. برخی به او پیشنهاد جراحی میدادند. بعضی دیگر رادیوتراپی، بعضی می گفتند شیمی درمانی مؤثر است و هوشنگ بیچاره گیج و هاج و واج نظاره گر بازی تقدیر بود. سارا آرام و ساکت تسلیم بود. هر دکتری که هوشنگ می گفت، می آمد. هر آزمایشی را میداد و مثل کوه ستبر و پابرجا صبور و آرام و با عظمت  تحمل میکرد.

هنوز شش ماهی از تشخیص پزشکان و شیمی درمانی و رادیوتراپی نگذشته بود که دردهای این بیماری لعنتی شروع شد.

هوشنگ ابتدا سعی داشت، اصل بیماری را از همسر عزیزش پنهان کند ولی سارا فهمیده تر و باهوش تر از آن بود که گول بخورد.

یک روز سارا به هوشنگ گفت:

هوشنگ، شوهر عزیزم، حالا که میترا در خانه نیست بیا و ساعتی در کنارم بنشین می خواهم با تو حرف بزنم.

قلب هوشنگ بنای تپیدن گذاشت. صحبت سارا بوی فراق میداد.

سارا گفت: هوشنگ جان، هر یک از ما در این دنیا سرنوشتی داریم که شاید با سعی و کوشش بتوان تا حدی بر مشکلات آن غلبه کرد و مسیرش را تغییر داد، ولی بسیاری از مسایل از جمله بیماری سرطانی که من دارم، غیر قابل تغییر است. من از اولش میدانستم که مریض شده ام و بیماریم چیست و نگران هم نیستم، زیرا بالاخره همه ما مسافران یک قطار هستیم. ایستگاه به ایستگاه قطار می ایستد و کسانی پیاده می شوند. برخی زودتر و برخی دیرتر، ولی تنها واقعیت زندگی که عوض شدنی نیست همان مرگ است. پس من آماده ام و ترسی ندارم. تنها نگرانی من، تو و دخترم میتراست که پس از مرگ من چه سرنوشتی پیدا خواهید کرد!؟

 البته اگر من سالیان بیشتری زنده بودم، هدفها و آرزوهای زیادی برای زندگی او داشتم، ولی افسوس که میدانم عمرم زیاد کفاف نمیدهد، پس ناچارم امروز حرفهایم را با تو بزنم، زیرا میترا بسیار جوان است. او تازه دارد هفده ساله میشود، سنی بحرانی و خطرناک. پس از تو میخواهم که مواظب او باشی، برایش  مادر و پدر، هر دو با هم باش. پس از رفتن من اگر خواستی ازدواج کن، ولی کسی را به این خانه بیاور که قدر این زندگی را بداند. من و تو این خانه و این وسایل و این زندگی را با خون دل تهیه کرده ایم، نگذار زحمات من به هدر رود. نهال عمر من و تو ثمرش میتراست او را اول به خدا و سپس بتو می سپارم. دیگر سعی نکن بیماریم را از من پنهان کنی. حتی دلم نمیخواهد از رفتن من رنج ببری. غصه بدل راه ندهی، گریه نکنی، زجر نکشی و بدانی این یک سفر است، سفری که بنا به دلایلی قرار شده من اول بروم و پس از من، تو و دیگران، همه و همه خواهید آمد. امیدوارم روزی که ترا در مقصد ببینم، سربلند باشی و در پرورش میترا کوتاهی نکرده باشی.

دستان هوشنگ می لرزید، چشمانش پر از اشک بود. او با صدایی لرزان، در حالی که غم و درد در صدایش موج میزد، دستان سرد و خشکیده و لاغر همسرش سارا را در دست گرفته بود و گفت:

سارا، عزیزم آرزوی من در زندگی خوشبختی و رفاه تو و میترا بوده و هست، من همیشه سعی کرده ام در حد توانم برای تو شوهری مناسب و برای میترا پدری خوب و لایق باشم و بر سر عهد و پیمان خود تا جان در بدن دارم خواهم ماند. تأسف من برای خود توست. تو سارای عزیز فداکار، مهربان، با احساس، پس از رفتن تو من چگونه زندگی کنم و به چه امیدی در این خانه را باز کنم. خانه ای که امید من بود، مأمن آسایش و آرامش من بود. هر چه سختی بود در کارخانه تحمل میکردم، هر چه بدبختی بود می کشیدم، هر حرف سنگین و ناملایمی بود می شنیدم، ولی با آمدن خانه و دیدن رخسار شاد و لبخند ملیح تو حتی تمام غمهای عالم هم برایم، پشیزی ارزش نداشت……

ادامه دارد…………..

error: