گاهی ملتها در آتشِ تاریخ می سوزند، نه به این دلیل که دشمنانشان نیرومندتر بوده اند، بلکه به این دلیل که حقیقت را دیر فهمیده اند.
ایرانِ ما نیز سال هاست بهای سنگینِ اشتباهات، توهمات و شعارهایی را می پردازد که روزی با نام آزادی، عدالت و استقلال به مردم فروخته شدند، اما در عمل، چیزی جز ویرانی، انزوا و رنج برای ملت به همراه نداشتند.
سال هاست که گروهی، هنوز محمدرضا شاه را متهم می کنند که چرا کشور را ترک کرد. آنها می گویند چرا ایستادگی نکرد، چرا با مشت آهنین، حکومت را حفظ نکرد. اما آنان نمی خواهند یک حقیقت ساده را ببینند و باور کنند، اینکه او حاضر نشد بر جنازه های ملت خود سلطنت کند. او می توانست مانند بسیاری از دیکتاتورهای جهان، خیابان ها را به حمام خون تبدیل کند و هزاران جوان ایرانی را مانند حکومت جمهوری اسلامی، قتل عام کند تا چند صباحی بیشتر بر تخت بماند، اما چنین نکرد.
شاید همین تصمیم، بزرگ ترین تفاوت میان یک پادشاه میهن دوست و حاکمانی باشد که برای حفظ قدرت، از ریختن خون مردم خود، هیچ ابایی ندارند.
در سوی دیگر، هنوز کسانی هستند که جمهوری اسلامی را نماد «استقلال» معرفی می کنند؛ فقط به این دلیل که هیچ پایگاه نظامی آمریکا، در ایران وجود ندارد.
اما آیا انزوا همیشه نشانه استقلال است؟
آیا دشمنی با جهان، هنر حکومت داری است؟
آیا کشوری که مردمش، برای ساده ترین نیازهای زندگی، در فشار و تحریم و فقر قرار گرفته اند، واقعاً مستقل است؟
حکومت جمهوری اسلامی، از همان آغاز بر پایه یک نگاه ایدئولوژیک شکل گرفت؛ نگاهی که خود را حقیقت مطلق می داند و جهان را گمراه. در چنین تفکری، اگر تمام دنیا مخالف باشند، باز هم «حق» با حکومت است.
نتیجه چنین باوری، چیزی جز دشمن تراشی دائمی، بحران آفرینی و تبدیل کردن دوستی ها به دشمنی نبوده است. حتی بسیاری از کشورهای همسایه که می توانستند شریک اقتصادی و فرهنگی ایران باشند، امروز با نگرانی و بی اعتمادی به تهران نگاه می کنند.
مشکل اصلی، فقط سیاست خارجی نیست؛ مسئله در ذات تفکری است که دموکراسی را تهدید می داند و انتخابات آزاد را تنها تا جایی می پذیرد که نتیجه اش از پیش تعیین شده باشد.
حکومتی که مشروعیت خود را نه از رأی آزاد مردم، بلکه از «حق الهی» و ایدئولوژی می گیرد، ناگزیر برای حفظ خود به سرکوب، سانسور و زور متوسل می شود. زیرا می داند اگر مردم آزادانه انتخاب کنند، ترس فرو می ریزد و حقیقت آشکار می شود.
ایرانِ بزرگ ما، سرزمین کوروش و داریوش، سرزمین نادرشاه و رضاشاه، شایسته آن نیست که میان استبداد مذهبی و آشوب ایدئولوژیک گرفتار بماند.
ملت ایران، بارها نشان داده که خواهان زندگی، آزادی، پیشرفت و سربلندی است، نه جنگ دائمی با جهان و نه حکومتی که مردم خود را دشمن می پندارد.
میهن دوستی، یعنی عشق به مردم، نه عشق به قدرت.
یعنی ساختن کشوری که جوانش به آینده امیدوار باشد، نه کشوری که بهترین فرزندانش، یا در زندان ها و در صف اعدام باشند و یا در فرودگاه ها به دنبال راه فرار.
تاریخ، دیر یا زود قضاوت خواهد کرد که چه کسانی برای سرافرازی ایران ماندند و چه کسانی ایران را قربانی ایدئولوژی خود کردند.
اما یک حقیقت روشن است، هیچ حکومتی نمی تواند برای همیشه در برابر خواست یک ملت بایستد. ایران، زنده خواهد ماند، چون ریشه های این ملت، بسیار عمیق تر از آن است که با ترس و زور، خشک شود.
فرزندان راستین ایران، این سرزمین اهورایی را از چنگال اهریمنان رها خواهند کرد و بار دیگر خورشید آزادی، خرد و سربلندی بر فراز ایرانزمین خواهد درخشید.
پاینده و پویا باشید.








