وقتی به گذشته فکر می کنم، ناخودآگاه به یاد رضاشاه بزرگ میافتم؛ مردی که با همه سختگیری ها و صلابتش، بی تردید قلبش برای آینده ایران و فرزندش می تپید. گاهی با خود تصور می کنم که او در خلوت، با شوق و نگرانی یک پدر، چنین سخنانی را به فرزندش محمدرضا شاه می گفت؛ سخنانی آمیخته به امید، تجربه، هشدار و عشق به ایران:
پسرم،
وقتی ایران را به دست گرفتم، این سرزمین زخمی، خسته و تکه تکه بود. در هر گوشه اش آشوبی برپا بود، راه ها ناامن، مردم گرفتار بیماری و جهل، و بیگانگان چشم طمع به خاک ایران دوخته بودند.
من ایران را از دل هرج و مرج بیرون کشیدم. با کسانی که می خواستند این سرزمین را تجزیه کنند جنگیدم؛ با شیخ خزعل، با یاغیان و با هر نیرویی که یکپارچگی ایران را تهدید می کرد، مقابله کردم تا این وطن پابرجا بماند.
من راه آهن ساختم تا رگ های ایران دوباره به هم متصل شوند. جاده و پل ساختم تا مردم از انزوا بیرون بیایند. دانشگاه بنا کردم تا فرزندان ایران به جای خرافه، علم بیاموزند. ارتش نوین ایجاد کردم تا ایران دیگر بازیچه قدرت های بیگانه نباشد. خواستم ایرانی بسازم که فرزندانش با افتخار سرشان را بالا بگیرند.
اما پسرم، بدان که ساختن ایران آسان نیست. دشمن ایران، همیشه فقط در بیرون مرزها نیست. گاهی خطرناک ترین دشمنان، در لباس نجات دهنده ظاهر می شوند؛ آنان که از جهل مردم نان می خورند، از خرافه قدرت می گیرند و از تاریکی سود می برند. اینان از مدرسه می ترسند، از دانشگاه می ترسند، از اندیشه آزاد می ترسند، چون می دانند ملت دانا، دیگر برده نخواهد شد.
من تو را به غرب فرستادم تا پیشرفت ملت های دیگر را ببینی. خواستم بدانی که قدرت واقعی یک کشور، فقط در توپ و تفنگ نیست؛ در علم، صنعت، نظم، قانون و احترام به انسان است. علم، بزرگ ترین سلاح در برابر خرافه است. ملتی که کتاب را کنار بگذارد، دیر یا زود زنجیر بر دست و گردنش خواهند انداخت.
پسرم،
من در برابر انگلیس و روس، از نظر نظامی توان ایستادن نداشتم و سرنوشت من به تبعید و غربت ختم شد. هنوز حسرت آن را دارم که نتوانستم ایران را آن گونه که در رویا داشتم، کامل بسازم. اما تو باید راه مرا ادامه بدهی. ارتش را نیرومند کن، کشور را آباد کن، دانشگاه ها را گسترش بده و نگذار ایران دوباره به دست کسانی بیفتد که آینده را قربانی تعصب می کنند.
به خاطر داشته باش، اگر در برابر افراطیون و دشمنان پیشرفت مملکت، کوتاه بیایی، روزی می رسد که قدرت را از دستت بیرون می کشند و آنگاه ایران دوباره گرفتار تاریکی می شود. آنان صبر می کنند، نفوذ می کنند و از ساده لوحی مردم بهره می برند. باید مثل من، هوشیار و قاطع باشی.
اما هرچه می کنی، برای مردم و ایران بکن، نه برای خودت. تاریخ، در نهایت قضاوت خواهد کرد. مردم یک روز، گذشته و حال را کنار هم می گذارند و خواهند فهمید که چه کسی این سرزمین را ساخت و چه کسی آن را ویران کرد.
اگر روزی فرزندانی داشتی، همین سخنان را به آنان نیز بگو. بگو ایران فقط یک کشور نیست؛ میراث هزاران سال تمدن، خون، رنج و افتخار است. بگو اگر ایران عزیز بماند، نام ما هم خواهد ماند.
و اگر روزی در غربت، دور از کوه ها و دشت های ایران، چشمانت را بستی، غمگین مباش؛ زیرا مردی که عمرش را برای سربلندی وطن گذاشته، هرگز نمی میرد.
زنده باد ایران.
پاینده و پویا باشید.








