خانه / مقالات / مادر

مادر

آیا می توان عشق و حدیث مادر را توصیف کرد؟
بسیاری مقام مادر را با مقام خدایی یکی می دانند. هر دو خالق هستند. توصیف مقام مادر حتی در هزاران کتاب نیز نمی‌گنجد.
من به راستی نمی دانم چگونه مقام مادر را شرح دهم. اینجا چند داستان کوتاه را می آورم تا شاید ذره‌ای از دریای مقام مادر و عشق آسمانی او به فرزندانش را توصیف کند:

تویی مادر؟
اشتباهی خونه یه خانم مسنی رو گرفتم، اومدم معذرت‌خواهی کنم، ولی او هی می‌گفت بهرام ‌جان تویی؟
من هم هی می‌گفتم: ببخشید مادر، اشتباه گرفتم.
ولی او صدای مرا نمی شنید و باز می‌گفت: بهرام جان تویی مادر؟
من هم می گفتم: نه مادر جان اشتباه شده، ببخشید!
اما پس از چند بار تکرار کردن اسم بهرام، دلم دیگر طاقت نیاورد و گفتم: آره مادر جون، منم بهرام، زنگ زدم حالتون رو بپرسم.
پیرزن بیچاره آن قدر ذوق کرد که چشمانم خیس شد.
چه مادر و پدرها و پدربزرگ ها و مادربزرگ هایی که چشم انتظار یک تماس کوچولو از طرف ما هستند.. ازشون دریغ نکنیم!

گلی برای مادر
مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود، سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی کنار خیابان نشسته و داشت هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر کوچولو، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل سرخ بخرم ولی من فقط ۷۵ سنت دارم، در حالی که قیمت گل سرخ ۲ دلار می شود.»
مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل سرخ قشنگ می خرم.
وقتی از گلفروشی خارج شدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟ دختر با دست به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد و گفت: آنجاست.
مرد همراه دختر به قبرستان رفت و دختر روی یک قبر تازه، نشست و گل را آنجا گذاشت.
آن مرد چنان دلش گرفت که دیگر طاقت نیاورد و به گل فروشی برگشت و دسته گلی را برای ارسال به مادرش سفارش داده بود، گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش حضوری، دسته گل را به دست مادرش تقدیم کند!

تولدت مبارک
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط، مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال پیش در همین موقع شب، تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم
پسرم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد..
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد، مادرش را پشت میز تلفن، با شمع نیمه سوخته یافت. ولی دیگر مادر در این دنیا نبود…

تار مو
آشنایی می گفت: وقتی که بچه بودم، هر وقت مادرم آشپزی می كرد، اگر توی غذا یک تار مو پیدا می شد، زمین و زمان را بهم می ریختم.
ولی حالا كه مادرم را از دست داده ام، زمین و زمان را بهم می ریزم تا شاید یک تار مو، ازش پیدا کنم.

روز مادر، بر همه مادران، این عزیزترین موجودات عالم، مبارک باد.

مطلاب مربوط

فصل های زندگی

فصل پاییز آغاز شد، فصل رنگارنگی برگ های درختان. در این فصل، زیبایی طبیعت، به …

حکایتهای گلستان سعدی به زبان ساده

باب چهارم، در فواید خاموشی حکایت یکم: به یکی از دوستان گفتم: از این روی …