خانه / مقالات / درس عبرت

درس عبرت

تاکنون ویروس کرونا، جان حدود یک و نیم میلیون نفر از ساکنین سیاره زمین را گرفته است. تاریخ جهان، هر از گاهی، شاهد چنین بلاهایی است که به سراغ مردم این کره خاکی می آید و هربار نیز، جان میلیون ها نفر را می گیرد. چه حساب و کتابی در کار است که مادر زمین، اصرار به تصحیح و تعدیل آن دارد؟
آیا مادر طبیعت، می خواهد هر چند وقت یکبار، به فرزندانش درسی بیاموزد که خودشان و زمین را دریابند؟
و نمی‌دانیم که آیا در دفعات پیش، کسی از انسان ها، درس و عبرتی آموخت یا نه؟
به گمان من، ذهن انسان، به او اجازه نمی دهد تا از گذشته‌اش درسی بیاموزد، وگرنه تاریخ، پر از تکرار مکررات نمی‌شد
اگرچه این بار هم ویروس کرونا، به ما زمینیان درس‌های گرانبهایی آموخت و همه باورها و معیارهای انسانی را در هم کوبید و بدانگونه نظم جهان را آشفته کرد که انسان، نسبت به آینده‌ و سرنوشتش، دچار نگرانی و بیم شود
باز هم می بینیم که این ویروس خانمانسوز، همچنان تهدیداتش ادامه دارد و هر روزه، دست به کشتار بیشتری در جهان می‌زند. ولی، به زودی عمر آن هم، با آمدن واکسن های گوناگون، به پایان می رسد و باز بشر می ماند با حافظه ضعیف خودش و نویدهایی را که به خود داده، از یاد خواهد برد. نویدهایی مانند: عشق و محبت، بوسه و در آغوش کشیدن، دورهم جمع شدن و قدر یکدیگر دانستن و بسیاری از آن چیزهایی که انسان ها در هنگام خطر مرگ، به خودشان وعده می دهند.
به یقین شما خواننده گرامی هم، کسانی را در بین دوست و آشنایان خود می شناسید که به واسطه مبتلا شدن به ویروس کرونا، جان عزیزشان را از دست داده اند. و حتی برخی از ما هم به آن مبتلا شدیم، ولی خوشبختانه توانستیم جان سالم از آن به در بریم
آنچه که مهم است، این است که با آمدن ویروس کرونا، آیا عمیقاً به زندگی و جهان هستی، اندیشیده ایم و آیا چیزی از آنها آموخته ایم؟
اکنون وقت آن است که یک انسان خردمند، از این همه حوادث گوناگون، درس عبرت بگیرد و با آمدن ویروس کرونا همراه با آگاهی ها، نسبت به آموزه های بد و نادرست، شجاعانه یک خانه تکانی جانانه، در مغز و قلب و باورهای خود بکند و از خطر همه نادرستی ها فریب ها، به کیش انسانیت پناه ببرد
پاینده و پویا باشید

مطلاب مربوط

فصل های زندگی

فصل پاییز آغاز شد، فصل رنگارنگی برگ های درختان. در این فصل، زیبایی طبیعت، به …

حکایتهای گلستان سعدی به زبان ساده

باب چهارم، در فواید خاموشی حکایت یکم: به یکی از دوستان گفتم: از این روی …