خانه / گوناگون / ارزش کلمات

ارزش کلمات

 بسیاری از دوستی ها و دشمنی ها، از کلام و سخن آغاز می شود.

کلمات زیبا، پرمهر و محبت و امیدوارکننده را از کسانی می شنویم که دلی بزرگ، همچون دریا دارند و واژه های کینه و بدخواهی، در فرهنگ آنها، خط خورده اند.

برای همه ما در زندگی، بارها پیش آمده است که یا از سخنان دیگران رنج برده ایم و یا دیگران را با سخنان خود، رنجانده ایم. باید تا حد امکان، متوجه و مواظب حرف هایمان باشیم. اگر قلبی کوچک داشته باشیم، یقینا با دلخوری، سخنان آزار دهنده ای را بر زبان خواهیم راند و دل ها را خواهیم آزرد و اگر دلی بزرگ داشته باشیم، دنیای واژه های زیبا هم در آن دل بزرگ، بهتر خودشان را به ما نشان خواهند داد و زودتر هم به زبانمان جاری خواهند شد. دل به دست آوردن، هنر بزرگی است که باید آنرا آموخت.

اگر با گفتارمان، دلی را آزرده ایم، با پوزش، بدگمانی ها را برطرف کرده و جای آزردگی را با مهر و محبت پر کنیم. کلمات، در رابطه ها، نقش کلیدی و بسیار مهمی را بازی می کنند.

گاهی، بعضی از آدم ها، چنان از کلمات ناگوار و یا از سخنان گلایه آمیز، آزرده می شوند که به هیچ عنوان نمی توانند، آنرا فراموش کنند و از گوینده آن کلمات ناپسند، یا کینه به دل می گیرند و یا اصلا سر آشتی با او را ندارند.

به قول معروف:

دل که بشکست از کسی، خرسند کردن مشکل است

شیشه ی بشکسته را، پیوند کردن مشکل است

پس باید سنجیده سخن گفت و بیهوده، دلی را نیازرد.

ارزش کلمات را بدانیم:

روزی، گدای نابینائی، روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو، نوشته شده بود: من کور هستم، لطفا کمک کنید.

روزنامه نگار خلاقی، از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. دید که فقط چند سکه ناچیز در داخل کلاه است. او هم چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون آنکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و پشت آن، چیزی نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که این بار، کلاه مرد کور، پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و از او خواست که اگر او، همان کسی است که آن تابلو را نوشته، به او بگوید که بر روی آن تابلو چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد: چیز چندان مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم.

او لبخندی زد و از آنجا دور شد.

مرد کور، هیچوقت ندانست که او چه نوشته است. ولی، روی تابلوی چنین نوشته شده بود:

امروز، یک روز زیباست، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم.

حرف های زیبا و مهرآمیز بزنیم.